گل یاسمین

اینجا خاطرات یک گل زیبای کوچولو ثبت میشه ... گل یاسمین ... قشنگترین گل دنیا

نمی خورم!

این چند روزه که خبری ازم نبود داشتم جیگر مامانم رو خون میکردم. چرا؟ چون درست حسابی شیر نمیخوردم و همش بازیگوشی میکردم. مامانم وقتی میخواست بهم شیر بده نمیخوردم و اگه اصرار میکرد عصبانی میشدم و گریه میکردم. یکی نیست بگه مامان خانوم من خودم هر وقت گشنم بشه میخورم. نمیخوام هر دو ساعت به دو ساعت که دکتر بهت گفته شیر بخورم. تازشم این مامان من زرنگی میکنه من که خوابیدم بهم شیر میده. تو رو خدا میبینین؟ هی سر منو کلاه میزارن. منم وقتی خوابیدم نمیفهمم که. یک عالمه شیر میخورم. حالا یکی دو روزه بهترم و دیگه مامانم رو اذیت نمیکنم.

با بابام هم عالمی دارم برا خودم. شبها که از سر کار میاد خونه با من یک عالمه بازی میکنه. منو میندازه هوا منم کیف میکنم و براش غش غش میخندم.

عکس جدید:

 

تازگی ها همش دستم رو میکنم توی دهنم و با دستم ملچ ملوچی راه میندازم که بیا و ببین:

اینجا هم حسابی ذوق کردم:

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٢
تگ ها :

جشن تولد دینا

من یه دختر عمه دارم که اسمش دینا هست و 9 ماه از من بزرگتره. دیروز رفتیم جشن تولد یک سالگیش.

دیروز من از کسایی که نمی شناختم غریبی می کردم. تا باهام حرف زدن یا بغلم کردن لب ورچیدم و بغض کردم و نزدیک بود بزنم زیر گریه. خب دیگه دارم بزرگ می شم و آدمها رو می شناسم.

دیروز کلاه تولد گذاشتم سرم ولی مامان بابام یادشون رفت از من با کلاه عکس بگیرن که بذارن اینجا. مامانم  دوربین نبرده بود و فقط با موبایل ازم عکس گرفتن که توی عکس پایینی من و دینا بغل باباییم (بابای بابام) هستیم.

 

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۸
تگ ها :

مسافرت

من اولین مسافرت زندگیم رو رفتم: شمال. اولش که مامانم اصلا با این مسافرت موافق نبود چون میگفت که سخته و من اذیت میکنم. اما بالاخره راضی شد. من توی راه خیلی دختر خوبی بودم و همش خواب بودم. اصلا من هر وقت سوار ماشین میشم بعد از چند دقیقه خوابم میبره. جای شما خالی اونجا توی باغ کلی عکس ازم گرفتن. بعدشم که رفتیم کنار دریا که من خواب بودم و دریا رو ندیدم. اینم چند تا عکس از سفر شمال:

اینجا زبون درازی کردم:

 

اینجا هم دولا شدم دارم گل تماشا میکنم:

 

 

گل در کنار گل :

 

 

من در کنار دریا :

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۱
تگ ها :

من و اسباب بازیهام

من دیگه میتونم اشیاء روی دستم بگیرم. قبلا هم پتوم رو چنگ میزدم ولی الان دیگه میتونم جغجغه هام رو دستم بگیرم . هر چیزی رو فوری میبرم سمت دهنم. آخه هر کدوم از اونها یه مزه ای میده. برای همین هم مامانم همشون رو میشوره که من میکنم توی دهنم خدانکرده مریض نشم.

یه بادکنک طلایی دارم که عاشقشم . هر وقت اونو میبینم میخندم و دستها و پاهام رو تند تند تکون میدم و حسابی ذوق میکنم:

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۸
تگ ها :