گل یاسمین

اینجا خاطرات یک گل زیبای کوچولو ثبت میشه ... گل یاسمین ... قشنگترین گل دنیا

واکسن نزدم

امروز صبح زود مامان و بابام من رو بردن که بهم واکسن بزنن. ولی خب چون من در حالت گلاب به روتون بودم خانمه واکسنم رو نزد و گفت باید خوب بشم بعد. منم خیلی خوشحال شدم. ولی نمیدونم چرا مامانم انقدر ناراحت شد. اصلا من نمیدونم این واکسن که من باید بزنم چیه که انقدر برای بزرگتر ها مهمه.

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٧
تگ ها :

و باز هم شب زنده داری

من دیشب دوباره هنرنمایی گردم و ساعت 12 شب که مامانم اینا میخواستن بخوابن من بیدار شدم و تا خود صبح یه بند گریه کردم و بابا و مامانم زا به راه شدن حسابی. هی نوبتی من رو نگه میداشتن. هر کار میکردن گریه ام بند نمیومد. همش میخواستم یه چیزی رو مک بزنم ولی گرسنه نبودم. همش هم دستام رو میکردم دهنم میخوردمشون.  اونا هم نمیدونستن و نمیفهمیدن که من چرا گریه میکنم. گشنم نبود. جام تمیز بود. بهم گریپ میکسچر دادن، عرق نعناع دادن ، حتی دیگه مامانم انقدر کم آورده بود که بهم پستونک داد. آخه مامانم خیلی مخالف پستونک بود ولی انقدر از دستم ذله شد که بهم داد. منم دو تا مک میزدم مینداختم بیرون. تا صبح نخوابیدم که هیچی، بابام کلی دیرش شد و هویییییجوری من بیدار بودم تا ساعت دو بعد از ظهر. یعنی 14 ساعت مداوم بیدار بودم و نق میزدم . مامانم رسما تبدیل شده بود به مرده متحرک و زنگ زد به مامانش که بیاد من رو نگه داره تا خودش یه کم بخوابه. خلاصه که من دقیقا  5 دقیقه قبل از رسیدن مامان بزرگم خوابم برد!

تازه وقتی من خوابیدم مامانم کلی از من پیش مامان بزرگم گلگی کرد و آبرو حیثیتم رو برد. مامان بزرگم هم از من دفاع کرد و گفت که حتما من یه چیزیم هست الکی گریه نمیکنم که. بعدشم دهنم رو دید و به مامانم گفت که من دارم دندون درمیارم. مامانم باورش نشد و اومد تا خودش ببینه که داره دندونم در میاد. هیچ کدومشون باورشون نمیشد. آخه میگفتن که همه بچه ها 6-7 ماهگی تازه شروع میکنن به دندون درآوردن ولی من هنوز دو ماهم هم نشده. خب بابا من عجله دارم میخوام زودتر غذاهای خوشمزه بخورم.

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٠
تگ ها :

شب زنده داری

دیشب تا ساعت 4 صبح بیدار بودم و گریه میکردم و نگذاشتم که مامان بابام بخوابن. اونها هم هر چی من گریه میکردم نمیفهمیدن که من چمه. فقط وقتی بغلشون بودم و راه میرفتن آروم بودم تا میذاشتنم زمین گریه میکردم. آخه میدونین چی شده بود؟ من سر شب قشنگ عین دخترای خوب خوابیدم و مامانم منو گذاشت توی اتاق. بعد خودش رفت توی آشپزخونه که آب هویج بگیره تا با بابام بخورن. من از صدای آبمیوه گیری از خواب پریدم و گریه کردم. خب آخه من هنوز به این صداها عادت ندارم و میترسم خیلی نسبت به صداها حساس هستم مثلا وقتی خوابم مامانم مجبوره با کبریت گاز رو روشن کنه چون اگه فندک گاز رو بزنه من از خواب میپرم.

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٤
تگ ها :

مهمونی

امشب برای اولین بار رفتم مهمونی. البته به غیر از خونه مامان بزرگها که قبلا رفتم. دایی بابام افطاری داده بود منم کلی تیپ زدم برای امشب و فشن شدم. مامانم لباس خوشگل تنم کرده بود و تل زده بود برام. اونجا همه میگفتن که من چقدر شبیه بابامم ولی مامانم میگه که من شکل عکسهای کوچیکی خودشم. حالا فعلا سر قیافه من دعواست تا بعدا ببینیم شکل کی میشم!

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٢
تگ ها :

بخشش از کیسه خلیفه

امروز مدیر مامان و بابام اومده بود خونمون. همون آقاهه که وقتی من تو دل مامانم بودم کلی اذیتش کرده بود. به خاطر همین من دل خوشی ازش نداشتم. یه نی نی هم داشتن که از هم خیلی بزرگتر بود. نی نی شون رفت توی اتاق من و با اسباب بازیهام بازی کرد. آخرش هم که داشتن میرفتن مامانم یکی از خرگوشهام رو به اون نی نی یه داد که با خودش ببره. اصلا هم از من اجازه نگرفت. صبر کن مامان خانوم بزار بزرگ شم اگه گذاشتم دیگه اسباب بازیهام رو بذل و بخشش کنی

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۸
تگ ها :

اولین گردش

امشب مامانم لباس بیرون تنم کرد و من رو گذاشتن توی کریرم و با ماشین رفتیم بیرون . من که تا حالا ددر نیومده بودم همش من رو قبلا میبردن دکتر ولی امشب انگار اومده بودیم ددر. منم چشمهام رو چهارتا کرده بودم و با تعجب از شیشه ماشین بیرون رو نگاه میکردم. مامانم میگفت که نمیشه بریم توی رستوران بشینیم غذا بخوریم چون ممکنه من یهو گشنم بشه و اونجا نمیشه من چیزی بخورم به خاطر همین بابام غذا رو گرفت و آورد توی ماشین با مامانم خوردن به منم ندادن.

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱
تگ ها :