گل یاسمین

اینجا خاطرات یک گل زیبای کوچولو ثبت میشه ... گل یاسمین ... قشنگترین گل دنیا

خنده های من

من تازگیها خنده های صدادار میکنم. یهو توی خواب قهقهه میزنم و دل همه رو میبرم. مامان بزرکم میگه که خنده هام به بابام رفته

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٩
تگ ها :

چیزهایی که نباید بخورم!

بعضی وقتها من با وجود اینکه سیر هستم ولی همش دلم میخواد یه چیزی رو مک بزنم. وقتی بابام بغلم میکنه تمام دستش و موهای دستش رو تفی میکنم. هی همه به مامانم میگن که به من پستونک بده ولی مامانم میگه چیز خوبی نیست و به من نمیده. بعضی ها هم میگن که بهم قندداغ بده اونم نمیده. من که سر در نمیارم ولی مامانم میگه تا شش ماهگی فقط باید شیر و مولتی ویتامین بخورم. حتی آب هم لازم ندارم!

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۸
تگ ها :

روز و شب

دیگه کم کم دارم فرق بین روز و شب رو میفهمم و شبها فقط برای شیر خوردن بیدار میشم و بعدش هم میخوابم. قبلا شبها بیدار بودم و نمیذاشتم که مامان بابام بخوابن . هی نوبتی منو بغل میکردن و تا صبح میچرخوندن تا گریه نکنم. اما کم کم دارم دختر خوبی میشم و شبها لالا  میکنم.

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٤
تگ ها :

شناسنامه ام

بابام امروز یه چیزی برام آورده بود : شناسنامه. اسم و فامیلیم و مشخصاتم رو توش نوشته بودن . راستی من تا 15 سالگی نمیتونم ازدواج کنم چون شناسنامم اصلا صفحه ازدواج نداره و وقتی 15 سالم شد باید عوضش کنم.

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٢
تگ ها :

مولتی ویتامین

امروز مامانم یه چیزی ریخت توی دهنم که جدید بود و تا حالا نخورده بودم. مثل اینکه قراره از امروز به بعد هر روز این رو بخورم. اسمش مولتی ویتامین هست. من نمیدونم به چه دردی میخوره اصلا هم مزش خوب نیست ولی مامانم به زور بهم میدهسبز

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٠
تگ ها :

به افتخار به دنیا اومدنم

امروز مامان بزرگم ( مامان بابام ) برای به دنیا اومدنم یه مهمونی گرفته بود که کلی شلوغ پلوغ بود و همه هی میومدن منو میدیدن. کلی هم برام کادو آوردن ظرف و لباس و طلا و پول و .... ظرفها رو که مامانم برداشت برای خودش. هی من گفتم بزار برای جهیزیه من گوش نکرد. کلی پولدار شدم . پولهام رو هم میخوان برام بزارن توی بانک.

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٦
تگ ها :

نافم کو؟!!!

امروز صبح وقتی مامانم میخواست من رو عوض کنه دید که نافم سر جاش نیست. وقتی پوشکم رو درآورد دید نافم افتاده و رفته توی پوشکم. کلی راحت شدم.

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٤
تگ ها :

قهرم باهاتون

من امروز با مامان و بابام قهر کردم چون پدر منو درآوردن.من رو بردن یه جایی که یه آقاهه یه سوزن گنده به دستم زد و کلی خون ازم گرفتن. مامانم اصلا نیومد تو و بیرون در وایساده بود و بابام من رو برد. انقدر گریه کردم و جیغ کشیدم که نگو . ولی میگفتن که این کار رو به خاطر خودم کردن که از سلامتیم مطمئن بشن.

مامان بزرگم از وقتی به دنیا اومدم خونه ما بود و امشب میخواد بره و من میمونم و مامان و بابام.

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳
تگ ها :

تبریک شرکت

امروز از طرف شرکت مامان و بابام به خاطر به دنیا اومدن من  یه سبد گل و یک کیک فرستادن.

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱
تگ ها :