گل یاسمین

اینجا خاطرات یک گل زیبای کوچولو ثبت میشه ... گل یاسمین ... قشنگترین گل دنیا

اولین لبخند

من امروز اولین لبخندم را زدم و دل مامانم رو حسابی آب کردم

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳۱
تگ ها :

کادوی مامانم

امروز همه خونه ما جمع هستن و بابام به خاطر اینکه مامانم من رو به دنیا آورده بهش یه کادو داد که خودشون بهش میگن لپ تاپ. رنگش هم صورتیه و مامانم خیلی خوشش اومد.

 

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٧
تگ ها :

به دنیا اومدنم

ساعت 7 صبح مامان و بابام رفتن دنبال مامان بزرگم و با هم رفتیم بیمارستان. مامانم خیلی استرس داشت. بعد از اینکه مامانم بستری شد بهش یه سرمی زدن که من بیام ولی من سرتق تر از این حرفها بودم و نیومدم. تا اینکه ساعت 3:30 مامانم رو بردن اتاق عمل و من ساعت 16:05 با وزن 350/3 و قد 49 سانت به این دنیا قدم گذاشتم و همه رو خوشحال کردم.

 

 

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٦
تگ ها :

من دارم میام

دکتر به مامانم گفت که من احتمالا توی چند روز آینده به دنیا میام. چون قرار بوده که من 25 ام این ماه به دنیا بیام همه کلی غافلگیر شدن. حالا همه منتظر من هستن که ببینن من کی افتخار میدم و میام.

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٦
تگ ها :

اتاقم

بالاخره منم اتاق دار شدم. طی یک عملیات ضربتی اتاقم رو که توسط بابام و مامانم اشغال شده بود پس گرفتم. اونا هم مجبور شدن اسباب و اثاثیه شون رو از اونجا بردارن تا تخت و کمد و لوازمم اونجا جا بشه. امروز تخت و کمدم رسید و همه مشغول چیدن اتاقم بودن. دست مامان جونی و بابا جونی درد نکنه که این همه چیزای خوشگل برام خریدن. راستی میخواین اتاقم رو ببینین؟

 

 

ورودی اتاقم

کمدم

تختم

یه نمای دیگه از تختم

داخل تختم

سرویس کالسکه ام

روروئکم

طبقه اول ویترینم

اسباب بازیهام

ظرفهام

لوازم بهداشتیم

کفش هام

لباسهام

لباسهای نوزادیم

عروسکها و جغجغه هام

توی کمدم

کتابهام

گل سرهام و لوازم تحریرم

ساک وسایلم

کیفهام

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٧
تگ ها :