گل یاسمین

اینجا خاطرات یک گل زیبای کوچولو ثبت میشه ... گل یاسمین ... قشنگترین گل دنیا

اولین نوروز من

سلام ،‌عید همگی مبارک

اول از یه معذرت خواهی برای تاخیری که در آپ کردن وبلاگم به وجود اومد. البته اینم بگم ها همه اینها تقصیر مامانمه که همش به فکر کارای خودشه.

من از دیشب چهار دست و پا میرم. یعنی دقیقا از هشت ماه و نیمگی. و از این به بعد وسایل خونه از دست من در امان نخواهد بود. دیشب خودمو رسونده بودم به میز تلویزیون و داشتم ازش بالا میرفتم.

غذا رو با هزار بدبختی میخورم و همه رو سر غذا خوردن حرص میدم. هیچ علاقه ای به خوردن غذا ندارم به جاش میوه و ماست دوست دارم. به خاطر همین مامانم سوپ ، ماهیچه و تخم مرغم رو میکس میکنه و میریزه توی شیشه تا من مجبور بشم بخورم. ولی از اونجا که من برای هر چیزی یه راهکاری پیدا میکنم، تازگیها وقتی با شیشه بهم غذا میدن غذا رو توی دهنم نگه میدارم و از گوشه لبم میدم بیرون . فقط دوست دارم شیطونی و بازی کنم. هر آهنگی که میشنوم و یا حتی اگه برام شعر بخونن شروع میکنم به نانای کردن.

توی عید هی رفتم عید دیدنی و یک عالمه عیدی نقدی و غیر نقدی گرفتم. اینم عکسم موقع تحویل سال سر سفره هفت سین:

 

و عکسهای دیگه از عید امسالم :

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱
تگ ها :

روزهای ماه هفتم زندگی من

بالاخره مامانم برگشت سر کارش. نمی دونم چی میشه که شب که میخوابم خونه خودمونما ولی صبح که بیدار میشم میبینم خونه مامان جونی اینا هستم و با مامان جونیم ، خاله ام و داییم بازی میکنم. شب هم که باباجونیم میاد خونه و یه عالمه براش ذوق میکنم و بازی میکنم. بعدش بابام میاد دنبال من و مامانم و سه تایی میریم خونه خودمون و دوباره فرداش روز از نو روزی از نو.

من حسابی شیطون شدم و همش بازی میخوام . دو هفته ای میشه که بدون کمک مینشینم البته بعضی وقتها هم یهو چپ میکنم. روی زمین کاملا غلت میزنم یعنی از حالت طاقباز به حالت دمر برمیگردم و از برگشتنم هم ذوق میکنم. دندونم درنیومده و هنوز هم میخاره. تازگی ها سوار رورؤکم میشم ولی هنوز بلد نیستم که باهاش راه برم فعلا فقط توش میشینم و صدای آهنگ هاش رو درمیارم و چراغهاش رو روشن میکنم و خیلی دوستش دارم .

 

 

از هنرهای جدیدم اینکه یه صداهایی از خودم  در میارم که شبیه حرف زدنه. مثلا میگم "نه" (با تشدید روی نون) یا یه چیزی تو مایه های "آره" یا "دَدَ" . راستی نانای هم میکنم. اگه برام آهنگ ریتمیک بزارن همونجور که نشستم خودمو تکون میدم.

 

غذاهایی که میخورم به جز شیر مامانم فعلا فرنی ، سرلاک ، سوپ ، حریره بادوم ، پوره و ماست هست. موز رو خییییییلی دوست دارم. آب رو هم همینطور.

 

 

 

داری یواشکی ازم عکس میگیری فکر کردی من نمیفهمم؟

من بغل بابام:

 

دارم با عروسکم حرف میزنم:

 

 

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٧
تگ ها :

غذای کمکی ... دندان ...

خبر ... خبر ...  اولین دندونم داره درمیاد و حسابی اذیتم میکنه و چند روزه بد اخلاق شدم و همش نق میزنم چون لثه ام خیلی میخاره و درد میکنه. از دندانگیر هم خوشم نمیاد که بکشم به دندونم به جاش مامانم بهم هویج یا خیار میده . خیار رو خییییییییییلی دوست دارم. همچین میکشمش به لثه ام که قیژ قیژ صدا میده و یه کم آروم میشم.

 

غذای کمکی رو یک ماه زودتر یعنی از آخر پنج ماهگی شروع کردم. فرنی و حریره بادوم رو زیاد دوست ندارم ولی سوپ رو بهتر می خورم.

وقتی هم که نخوام، هیچی نمی خورم. غذا رو یک ساعت توی دهنم نگه می دارم و قورت نمیدم. نود در صد مواقع هم در این حالت عطسه میکنم و همه محتویات دهنم رو می پاشم سر تا پای هیکل کسی که داره بهم غذا میده.

راستی موهام که ریخته بود الان داره کم کم درمیاد. آخه من اون اول که به دنیا اومده بودم یه عالمه مو داشتم که کم کم ریخت و الان داره دوباره درمیاد. رنگ چشمهام هم طوسی روشن بود که الان تیره تر شده.

مامانم از هفته دیگه میره سر کار و من پیش مامان جونی می مونم.

راستی من الان میتونم چند ثانیه بدون کمک بشینم و مدت نشستنم هم هر روز داره بیشتر میشه و چیزی نمونده که دیگه خودم بتونم کاملا بدون کمک کسی بشینم.

وای ... چند روز دیگه شش ماهم تموم میشه و باز هم باید واکسن بزنم ...

 

 

یاسمین متعجب :

 

دست من و دست بابام :

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۱
تگ ها :

دختر بابایی

من برای خودم خانومی شدم. کلی خوردنی شدم. فکر کنم خیلی هم خوشمزه باشم. آخه همیشه یه لپم تو دهن مامانمه یه لپم تو دهن بابام. هی منو میخورن.

 از این به بعد هم کم کم باید یاد بگیرم با این شیر بخورم:

 

 

انقدر هم با بابام جور شدم که نگو. خب دخترا بابایین دیگه.

 

یه خونه چهارخوابه دارم کی میخواد بهش اجاره بدم؟

 

وقتی راه افتادم از کجای خونه شروع کنم به بهم ریختن؟

 

ای بابا ... چیه اینقدر عکس میگیری؟

 

اینجا تازه از حموم اومدم:

 

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٤
تگ ها :

طوطی

از امروز جیغ کشیدن رو یاد گرفتم همش دارم جیغ میزنم. از شما چه پنهون الان بابام که زنگ زده بود به مامانم میگفت چرا صدای طوطی میاد . منو میگفتا قهقهه .

چند روز پیش هم با دوستای مامان و بابام رفته بودیم بیرون بعدم رفتیم رستوران. اینم عکسم:

 

آره دیگه یک عالمه خاله و عمو اونجا بودن. راستی خاله ها ببخشین که هی اف پنج میزنین خبری ازم نیستا ، منشی مخصوصم وقت نمیکرد وبلاگمو آپدیت کنه. حالا اف پنج بزنین ... آفرین ;) . میاین اینجا یه کامنتی چیزی هم بذارین بابا نیشخند.

راستی مامان و بابام یه شب منو گذاشتن پیش مامان جونیم خودشون رفتن سینما فکرم میکنن که من نفهمیدم. من که خودم فهمیدم کجا رفتین به روتون نمیارم جلو من شرمنده نشین. منم حسابی مامان جونیمو اذیت کردم تا از خجالتشون دربیام. یه ماه دیگه مامانم مرخصیش تموم میشه و میره سر کار من باید همش پیش مامان جونیم بمونم برای همین دارن عادتم میدن.

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٠
تگ ها :

واکسن چهارماهگی

من واکسن چهار ماهگیم رو هم زدم و دو روز تب داشتم و مظلوم شده بودم. نمیدونم چرا  همش دست و پاهام رو با آب سرد میشستن و پارچه خیس روی پیشونیم میذاشتن. منم خوشم نمیومد و هی جیغ میزدم و گریه میکردم.

آماده ام برای ددر رفتن:

 

این عکسم رو بابام قاب کرده گذاشته روی میز کارش توی شرکتشون:

 

اینجا هم دارم آتیش میسوزونم:

 

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٦
تگ ها :

نمی خورم!

این چند روزه که خبری ازم نبود داشتم جیگر مامانم رو خون میکردم. چرا؟ چون درست حسابی شیر نمیخوردم و همش بازیگوشی میکردم. مامانم وقتی میخواست بهم شیر بده نمیخوردم و اگه اصرار میکرد عصبانی میشدم و گریه میکردم. یکی نیست بگه مامان خانوم من خودم هر وقت گشنم بشه میخورم. نمیخوام هر دو ساعت به دو ساعت که دکتر بهت گفته شیر بخورم. تازشم این مامان من زرنگی میکنه من که خوابیدم بهم شیر میده. تو رو خدا میبینین؟ هی سر منو کلاه میزارن. منم وقتی خوابیدم نمیفهمم که. یک عالمه شیر میخورم. حالا یکی دو روزه بهترم و دیگه مامانم رو اذیت نمیکنم.

با بابام هم عالمی دارم برا خودم. شبها که از سر کار میاد خونه با من یک عالمه بازی میکنه. منو میندازه هوا منم کیف میکنم و براش غش غش میخندم.

عکس جدید:

 

تازگی ها همش دستم رو میکنم توی دهنم و با دستم ملچ ملوچی راه میندازم که بیا و ببین:

اینجا هم حسابی ذوق کردم:

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٢
تگ ها :

جشن تولد دینا

من یه دختر عمه دارم که اسمش دینا هست و 9 ماه از من بزرگتره. دیروز رفتیم جشن تولد یک سالگیش.

دیروز من از کسایی که نمی شناختم غریبی می کردم. تا باهام حرف زدن یا بغلم کردن لب ورچیدم و بغض کردم و نزدیک بود بزنم زیر گریه. خب دیگه دارم بزرگ می شم و آدمها رو می شناسم.

دیروز کلاه تولد گذاشتم سرم ولی مامان بابام یادشون رفت از من با کلاه عکس بگیرن که بذارن اینجا. مامانم  دوربین نبرده بود و فقط با موبایل ازم عکس گرفتن که توی عکس پایینی من و دینا بغل باباییم (بابای بابام) هستیم.

 

  
نویسنده : یاسمین ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۸
تگ ها :

← صفحه بعد